ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٤  

سلام  و سپاس از حضور دوستان در صفحه ی مادر

به اطلاع شما عزیزان میرسانم که نسبت مشکلات زیاد در پرسین بلوگ صفحه ی مادر  را به میهن بلوگ انتقال دادم آدرس آن قرار ذیل است

www.madar.mihanblog.com


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤  

دوستان گرامی اينک شعری از بانو اسما شريف نژاد را برای  چشم بوسی ديده گان شما مينويسم و بدين وسيله از ايشان به نسبت ارسال ا ين شعر مملواز احساس در برابر مادر ابراز امتنان و شکران مينمايم

هو الحق

از دامنش به معجزه افتادم از ارتفاع پست فراموشی

آنجا که هيچ خاطره روشن نيست دنيای خون وخلوت و خاموشی

هر قطعه ی بهاری خود را او بر شوره زار تشنگی من ريخت

نگذاشت يک شب از سر پر دردی بگذاردم به درد بی آغوشی

نادانی ام شبيه دو تا گنجشک سر مست در هوای جهان ميخواند

خندان ميان شاخه ی دستانش من بودم وتبسم وچاووشی

{بد نيست که اضافه کنم حتی با روح کودکانه ی من آميخت

با لهجه ام چه خوب کنار آمد وهيچ کس نگفت چه می کوشی  }

ناگاه زوزه ای به هوا برخاست آغوز های دور لبم را خورد

خرگوش های خواب مرا دزديد دردی که نيش بست به هر نوشی

می کوفت در به سينه ی خود آنشب مهتابی از خودش يرقان می ريخت

می رفت باد ريشه بسوزاند درروزهای ساکت بيهوشی

صبح کدام تشنگی من بود فرياد رود رود کبود او

محکم گرفته بود مرا در خويش در انتظار جنبشی وجوشی

در دور دست عطر خدا می رفت تا روح شيری ام پی اوبدود

يک زن ميان نور صدایم زد :از اين به بعد سبزمی پوشی ...


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤  

مادر

 

گریم کنون به آن سفرت مادر جهان

که مرا ترک میکنی و

در جنگل پر از همه غوغا و بیکسی

در ین جهان غارت  انسان و آدمی

این کودک شکسته دل و بی قصور را

تنها برای گریه چرا میسپارییم؟

من گریه میکنم ز وحشت مرگ و ز  وهم او

زآن لحظهء که ما همگان وهم میکنیم

چون تو یگانه ناز ترین قبله گاهستی

خود را فریب میدهم و دل کنم تسل

شاید خدا ببینم و من گویمش مگیر

از من تو مادرم را

           از او تو مادرش را

  مهرش کجا تو دیدی

                        قدرش کجا بدانی

                                 چون مادری نداری

بگذار برای مایان

بس مادران مانرا

تا کودکان دنیا            با کاروان  غمها                            هر سو قدم نمانند

بروی جاده نالان         با سنگ و خارو آتش            تنها گذر ندارند

از های گریه هایم

من ترک خواب کردم

دیدم که مادرم است

اما خدا ندیدم

شکر خدا نمودم

 

منیر سپاس بلخی 

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤  

پيام زن

 

زيبا ترين سرشتهء خلقت به نام زن

در اوج پر مدار طبيعت مقــــــــام زن

 

نوشند تشنه گان خرد ، کودکان دهر

شرب هــــزار رونق و رفعت زجام زن

                                       ارزنده تر به پهنهء هستی نظام زن

باشد قوام زنده گی ای با  دوام ما

آسوده گی به عالم هستی مدام ما

ايجاد کسب و دانش و احساس شان و فر

نطق اساس و چخته گی ای هر کلام ما

                                    منت گذار زحمت هر صبح و شام زن

زن هستی ساز  ونظم ده و مهر گستر است

ســـــــــــرچشمهء محبت و الطاف داور است

بهرصفا و لطف خـــــــــــدا عشق مظهر است

بعد از خـــــــدا به سجده بود زآنکه  مادر است

                                   هر پخته دانشی ز نخست است خام زن

 زن محور اساسی تربيت بشـــــــــــــــر

سر رشته دار خانه و هم پاســـــبان در

دامان اوست  مدرســــــــه و عالم ظفر

بخشد بهشت را چو رضايش بود اگـــــر

                                   بعد  خـــــــــــدا به گوش بگيرم پيام زن

زن چون پيام آور مهـــــــــــــر و صفا و بود

سعی و تلاش  روز و شب اش بر رفا بود

کان حيا و وعــــــــــــــــــده ده با وفا بود

سلب برابری ز حقوقـــــــــــش جفا بود

                                  اهل خرد  دو دسته بگيرد سلام زن

کريمه ملزم*

محترمه کريمه ملزم مادر شاعر عزيز  هارون جان راعون ميباشد


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٤  

بازديدکننده گان عزيز صفحهء مادر ! اينبار شعری از شاعر محترم عبدالجبار توکل هروی را از دفتر شعری اش(ازلحظه های غربت) بر گزيدم و خدمت تان مينويسم جناب توکل در سال ۱۳۱۳ هجری خورشيدی در هرات افغانستان متولد گرديد او از سال ۱۹۸۰ در آلمان دنباله رو کاروان عمر ميباشدتا کنون ۴ دفتر شعردارد که از چاپ  بيرون شده است ۱- ديوان اشعار  در سال ۱۳۷۵  ۲- اشکی بر ويرانه ها  در سال ۱۳۷۶ ۳- از لحظه های غربت در سال ۱۳۷۹ و۴- در آستانهء پاييز سال ۱۳۸۳

           مرام زن

ثبت است بر صحيفه يی ايام نام زن

والاو ارجمـــند و گرامـــــی مقام زن

زن مورد ستايش و الطاف کـــــردگار 

لازم بود به پير و جوان احترام زن

نيمی دگر زپيکرهء اجتماع ماست

نتوان گذشت از حق تام و تمام زن

در دستگاه خلقت و دربارگاه عشق

گسترده است فرش ادب زير گام زن

موجود پاک طينت و دانشور زمان

جز علم و تربيت نبود در مرام زن

شب زنده دار و مومن  و پر مهرو عاطفت

خواب است بهر راحت طفلان حرام زن

فرياد اگر که زن به جهاتی شود اسير

بيداد اگر  به غم گذرد  صبح و شام زن

تاريخ شاهد است که در صحن کار زار

مردان ز پا در آمده اند از قيام زن

دست دعا بر آرذم و اين التجا کنم

يارب که بوی غم نرسد بر مشام زن

خالی مباد از می عزت پياله اش

لبريز شهد  لطف وصقا باد جام زن

اين است آرزوی ((توکل)) که در جهان

هرگز مباد تلخ ز اندوه کام زن ..

هامبورگ فبروری ۱۹۹۸ 

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٤  

خواننده گان عزيز ويلاگ مادر ممنون حضور هر يک تان و اينک باز شعری برای مادر مينويسم

 

مادر

ای مادرم چه پاکست

آغوش پر زمهرت

تو چون فرشته پاکی همچون خدا مقدس

آغوش پر زنازت

گهوارهء جهانست بس نرم و مهربانست

آغوش تو مکانيست زيبا تر از دو. گيتی

مادر مرا به ياد است

هر ناز و هر گپ تو

آن رنج هر شب تو

منير سپاس بلخی


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۳  

روز جهانی زن (۸) مارچ را به همه زنان گيتی تهنيت ميگويم و اينک در قالب شعر سپيد شعری  را برای زنان مشرق هديه ميدارم. منير سپاس ۴ مارچ ۲۰۰۵

اهدا به زنان مشرق

زن های مشرق سياه سر اند

زن های بيچاره اند

زن های مشرق با حيا اند

حق احساس ندارند

زن های مشرق مردان را سجده ميکنند

پدران شان را

برادران شان را

شوهران شان را

 در کشور گرما

گفته ميشود که زنهای مشرق حق مساوی با مردان دارند

اين دروغ است گزافه است

زن های مشرق مستور اند

 مستور نگاه

حق دارند جهان را آزاد ببينند

اين دنيا برای زنان مشرق نيست

زنان مشرق در سلول خانه آزاد اند

زن های مشرق درس ميخوانند

درس بنده گی

زن های مشرق باکرهء احساس اند

زن های مشرق پختن و روفتن را دوست دارند

زن های مشرق فرشته اندپاک اند بی گناه اند و معصوم اند

زن های مشرق نبايد رابعه وليلی و زليخا باشند

زن های مشرق دستگاه توليد اند

توليد نسل

زن های مشرق بهترين مادران روی زمين اند

زن های مشرق مهربانی خدا را در آغوش دارند

پسران زن های مشرق بی وفا اند زن دوست اند

دختران زن های مشرق  مال مردم اند

ولی مرد های مشرق

همه

حق به جانب نيستند

خود خواه نيستند

خود رای نيز

حاکم  نیستند

اما نا توانند

که بر ناتوان تر از خود

به زن های که گل های بهشت اند

به زن های که مادران اند

ظلم ميکنند

زن های مشرق فرشته گان بيچاره اند

منير سپاس ۱۳.۱۲.۲۰۰۴


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۳  

دوستان عزيز اين بار شعری از بانو کريمه ملزم پرکار را مينويسم آنرا از کتاب شعرش به نام پيام زن که هارون جان راعون برايم فرستاده است گرفتم.درخور يادآوری ميدانم که محترمه کريمه ملزم مادر شاعر گرامی هارون جان راعون ميباشد خانم ملزم در سال ۱۳۲۷ در ولايت کندز چشم به جهان گشود بعد از تحصيلات و کار های مختلف برای تربيت کودکان وطن راهی تاجکستان شد و اکنون در آلمان زندگی ميکند

ای زن!

ای زن که انيس و دلبری تو

هم مادری و هم همسری تو

هر عالم وفيلسوف و شاعر

وی را زنخست رهبری تو

در سازش ارتقا ميهن

همگام به هر برادری تو

زنيرت اسارت بگسستی

در چشم عدو چو خنجری تو

صد تهنيتا به روزت ای زن

جمله عرضند  و جوهری تو

جنت به قدوم توست پيدا

آندم که زعشق مادری تو

حق داده صفات خود برايت

اينگونه که هم بيافری تو


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۳  

دوستان گرامی اينبار نوشتهء  خواهر عزيز مهرانگيز ساحل (نيازی) را برايتان  به خوانش گذاشتم مهرانگيز ساحل از  بانوان توانا و قلم بدست شهر مزارشريف ميباشد که در نشرات محلی  ومجله ء جوانان و برنامهء راديويی جوانه ها همکاری داشت برگشت اين يار قلم برايش  به جمع همکاران صفحه مادر خوش آمديد می گويم   منيرسپاس

 

بيچاره مادر ! گفتم : مادر ! گفت : جانم ! گفتم :درد دارم . گفتا :به جانم . گفتم :خسته ام ! گفت :پريشانم . گفتم :کجا بخوابم ؟ گفت :روی چشمانم . گفتم : گرسنه ام ! گفتا: بخور نانم . ........واما يکبار هم نگقتم : هاي های مادر من ! من خوبم . خوشبختم . شادم ..... يکبار هم نگفتم . همه اش از درد گفتم ...... .............همه اش هز رنج گفتم . هی وای مادرم .........ای وای مادرم ! مهرانگيز ساحل (هامبورگ)

 

 



کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۳  
برای مادر
بنام خدا

برای مادر

برف بام پيريت بر سر جوانی هايی مارا
مهربانا بخش اين نامهربانی هايی مارا

قامتت را کرده بار غصه های ما زمين گير
می کشی بر دوش ناز آسمانی هايی مارا

مثل يک برگ خزانی دست سويی آسمانی
خواهی از هفت آسمانها بی خزانی های مارا

چوجه هايی تو پريشان تو همه شب زير بالت
گريه داری حسرت بی آشيانی هايی مارا

رويی تو چون نقشهء عالم شدست و ميتوان خواند
از خط رويی بهشتيت نشانی های مارا

پيش پای لحظهء ديدار پاکت ميفشانم
داغ در دل لاله هايی «جاودانی هايي» مارا

  شاعر رستم وهاب

کلمات کلیدی:
 
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸۳  

 

مادر

در آن تاريکی موهومُ مادر

لباس  کهنه ام را باز ميدوخت

در آن غربت سرای سرد ميساخت

و شب در کورهء خورشيد ميسوخت

 

نگاه مهربان و پر غرورش

رفق ميداد روح واژه ها را

دو چشمش قطره ، قطره آب ميشد

و من احساس ميکردم خدا را

 

دلم يک لحظه چون گنجشگ پر زد

گذشتم از فراز دست هايش

به روی شاخهء غربت نشستم

و خواندم شعر ماتم را برايش !

 

صدايم در گلو تاريک تر شد

کسی آواز بلبل را تبر زد

دو باره روبروی سينهء من

عقاب نامرادی بال و پر زد

 

تو با نخ دوختی قلب سحر را

و گفتی ، آسمان اينجاست اينجا

به دنبال نگاه بی قرارت

خروشان بود روح سرخ دريا

 

دلم در خون توفان کرد آن شب

درخت عشق در من شاخ و بر داد

نشانم دادی آنشب کوه ها را

بلندی ها برايم بال و پر داد

 

به روح آسمان سوگند مادر

که چون خورشيد ميتابم برايت

عقاب پر غرور ارزو ها

به پرواز آمده تا بی نهايت

 

پرويز آرزو

زمستان ۱۳۷۸

 

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸۳  

فرارسيدن عيد قربان را به همه مادران  تبريک وتهنيت می گويم . 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸۳  

 

 

 

 

 

بازيچه دستا ن

 

 

اين منم آزرده ای دورا ن منم

 

 

اين منم پوسيده ای ارما ن منم

 

 

اين زن شوريده كز فرط عذا ب

 

 

هر سوا ل زشت را برها ن منم

 

 

من بها را ن را دگرجويم كجا

 

 

مرغك آواره ای بوستا ن منم

 

 

گاه به شكل اين وا ن نقشم دهند

 

 

همچو موم بازيچه ای دستا ن منم

 

 

گرچه فرزندان زمن بیگانه اند

 

 

مادر رنجيده ای افغا ن منم

 

 

دست وپايم را به زنجير بسته ا ند

 

 

از جفاهاشا ن در زندا ن منم

 

 

در كتاب زند گا نی هر زما ن

 

 

مضمون وا رونه ی د ستا ن منم

 

 

بی نشاني ها را دارم نشا ن

 

 

همچو گنج در گوشه ی ويرا ن منم

 

 

داغهايم همچو لاله بيشما ر

 

 

طفلك بی مادر دا ما ن منم

 

 

كلبه ام ويرا ن شدست از دست غم

 

 

اين زن بيچاره ای افغا ن منم

 

 

گرچه خاكم را به باد دادند ولی

 

 

آتش سوزنده ای دورا ن منم

 

 

                          فریبا آتش


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ،۱۳۸۳  

 

                       مادر را ستايش کنيم

 

مادر را ستايش کنيم ، مادر را که زنده گی من و تو منوط و مربوط به اوست،مادر راکه در عرصه مشکلات و سختی ها در کوره راههای دشوار زنده گی استوار ايستاده و در رساندن قافله و يا کاروان کوچک خا نواده به سر منزل مقصود نقش حياتی و سازنده را ايفا ميکند.

مادر را ستايش کنيم که پناه بی پناهی های ماست،مادررا که در نخستين روز های که هنوز پا بر دنيا نگذاشته بوديم همچو خونخوار خونش را مکيده ايم یا اينکه شبها موجب بيخوابيها يش شده و در آوان جوانی دلهره های را به روا داشته ايم و او با آنکه در جمع همه باشد خود را بدون فرزندش تنها احساس ميکند،فرزند برا يش همچو گليست که در پرورش و تر بيت آن شب و روز همچو با غبا نی از دل و جان ميکوشد و هيچگا هی آرزوی دوری از گل پرورش داده خودشرا ندارد .

آری مادری را بياد آوريم که شجا عا نه راه های پر خم و پيچ زنده گی را طی نموده و ز مانی فرا رسيد که فرزند و توته قلبش از او دور شده راه هجرت را در پيش گرفت.

مادر هميشه چشم و گوش به ا يستگاه موتر ها و سنگفرش خيا با نها بود که مبادا روزی فرزندش باز گردد. آری تنها او بود که چشم انتظار فرزند و يا لا اقل آشنای که از فرزندش بگويد، زمانی که صدای مو تری را ميشنيد دست بر گمر گذاشته و پشت خميده از درد روزگارش را راست موده بر می خاست لرزان لرزان گام بر ميداشت  و ميگفت          امروز ميآ يد ، به فکر فرو ميرفت اما نه باز هم کسی بديدارش نيامده بود ، آخرچرا او که زحمت نکشيده بود که پس از چند سال بچه داری تکيه گا هش خانه محقری و اميدش به عرش موتر ها باشد و همدمش کبو تران گرسنه که به دور پايش می پريدند …

او برای انتظار سختی نکشيده بود ، اشگ انتظار در خانه کم فروغ چشمان زن آشيانه کرده بود و بر گونه های گرم مادر روان بود گو یی از اين سکوت و بی خبری به جان رسيده و مرگ را بر انتظار تر جيع ميداد.

روح مادر از جسمش قوی تر و صبور تر بود ،کمرش از غم دوری فرزند خميده شده قلبش شگسته بود ، چشمانش خيلی زود تسليم غصه شده بودند اما روحش را هيچ کس نميتوا نست از شوق دژدار دوباره فرزند جدا کند.

مادر در انديشه ديدار دوباره فرزند به رو يا ها رفت و با خود ميگفت اگر او را پس از چند سال ببينم حتمآ عوض شده اما مادر او را خواهد شناخت؟ حتمآ چند تار موی سپيد نيز پيدا کرده، وای که مادر آنها را با چه رنجی قبول خواهد کرد، آه خدايا آخر هر هجرتی باز گشتی نيز دارد ، واط که اگر او همچو پرنده گام مها جر از سفر بر گردد بر گشت او همچو تند بادی غمهای هر روزه مادررا  از هم می پاشد، وای که مادر چقدر به انتظار اين توسن است.

چند روزی بر تقويم روز های تنهای مادر ا ضافه شد و باز با خود ميگفت امروز چند سال و چند روز از رفتنش ميشود نه در  خانه را قفل نمی کنم مبادا خواب باشم و او کليد در را ندارد او تنها کليد صندوقچه دل درد مند ما در را دارد چون خودش آنرا قفل زده و رفته.

روز ديگر گویی با همه روز ها فرق داشت آری آن روز مادر را کسی به انتظار نشسته بود و مادر را با تمام وجود فر ياد ميزد     و کبوتران بدون او هراسان بودند  گویی  کبوتران او را فرياد ميزدند : مادر مسا فرت آمده کجای؟

وای خدايا که آنروز مسافری به دنبال او ميگشت اما چه دير بود که تنهای کبو تران   خبر از مسافرت مادر ميدادند سفر به دياری که باز گشت بر آن نيست  مادر سر بر بالين غم و دست بر عکس فرزند به خواب هميشگی رفته بود .

صدای در خانه پيچيد : در خانه را قفل کنيد چون ديگر مادر چشم  در انتظار نيست.

د يگر قلب مادر نبود که ميشکست بلکه قلب فرزند بود که با حسرت و آه به های های مادر گفتن پيوند ميخورد .

بيایید کليد ها را قبل از قفل شدن بر در ها بچرخانيم ، يک شاخه گل با يک لبخند ما يک قلب پر از شور و شادی مادر است .

                  فريبا ( آتش)     

 

 

منير سپاس                    مادر را چنين تفسير کردم

م -  محبت 

ا  - ايثار

د - دافع

ر- رفيق

مادر همه را محبت ميدهد  خود را ايثار ميکند قربانی ميدهد  از فرزند خويش در برابر هر چيز دفاع ميکند حتی وقتی پدر قهر ميشود پشتيبان اولاد است و يار و رفيق  ناز های کودکی و جوانی و عشق و خواستگاری و عروسی ...

منير سپاس ۱۴.۱.۲۰۰۵


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۳  

مادر ای مهر آسمان افروز

گرمی ی کلبهء دل سردم

 بيتو در انعقاد تنهايی

ماتمم حسرتم غمم دردم

در طراوت سرای باغ اميد

شاخه های شکستهء زردم

 بيتو تا زنده ام شکسته ترم

 دل پر عقده را کجا ببرم

 تا در اقليم کاج ها رفتی

 پايمال خزان غم شده ام

از نم اشک صبح و گريهء شام

 همچو ديوار کهنه خم شده ام

هارون راعون


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ دی ،۱۳۸۳  

تقديم به مادرم كه هميشه نيازمند و گداي محبت او بودم ، مادريكه زنجير هاي رنج را از پايم ميگشود و زخم ناكاميهايم را با

 راهنما ئيش درمان ميكرد.مادر مهربانم ! آنگاه كه دفتر عمر را با انگشت هاي

خاطرات ورق مي زنم تو را مي بينم وهر چه بيشتر ميروم تو را بيشتر مي بينم، تا بداني كه ديگر جز تو ونام تو چيز ديگري نيست.

آه در آن دم كه روح از نوميدي مينالد رو بسوي كه بايد كرد شب خاموش است؟؟!!

 

مادر

 

 

  نرفت از سرم هـــــر گز هواي تو مادر

 هنوز مي تپد اين دل براي تو مـــــــــادر

 

چســـــــان زبان بگشايم كه خجلت آهنگم

 نكرده ام دل و جـــــــــان را فداي تو مادر

 

چه چـــــاره گر نبرم داغ هجر تو به عدم

 اميد قلب حزينم لــــــــــــــقاي تو مـــــــادر

 

چو شبنم است سرو برگ رنگ اين گلشن

 مدام ميشنوم من صــــــــــــــــداي تو مادر

 

درين چمن كه حضور جفاست مضمونش

 چه نعمت است به عـــــــــالم وفاي تو مادر

 

مــــــــــــقيم منزل عزت كسي توان گشتن

 كه بود حـــــــــاصل كارش رضاي تو مادر

 

نشد ز كيف و كــــــم عمر چشم  ما روشن

 حقيقت است به هــــــــر جا صفاي تو مادر

 

رموز جـــــوهر تُست ( بايزيد) و( بايقرا)

به اين مـــــــــــــقام رسيدن عطاي تو مادر

 

نبود لايق اين گنج و اين كمــــــــا ل (رفيع)

اگر نبود نصيبش دعــــــــــــــــــاي تو مادر

 

سميع (رفيع)

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ،۱۳۸۳  

                                            زن

                          زن اگر نيست زندگانی نيست

                         مردمی نيست مهربانی نيست

 

                          (زان) به پشتو معنی اش جان است

                          نزد من اشتـــــــــقاق زن زان است

 

                          فيلسوفی نگر چه شيـوا گفت

                          در معنی ببين چه شيوا سفت

 

                          گفت ايزد چو از كمود عدم

                          كــــــــرد ايجاد پيـــكر آدم

 

                           كرد زن را زپهلويش ايجاد

                           وندرين نكته راز ها بنــهاد

 

                          زن اگر خلق ميشدی از سر

                          خود سری مينمود با همسر

 

                             ورشدی زن زپای وی پيدا

                            می شدی پايمال جور جفا

 

                          كرد ايجاد  زن ز  پهـــــلويش

                         همچو آ ئينه روی با رویــــش

 

                         تا بود جاودانه در بر مـــــــــرد

                         همدل و همزبان و همسر مرد

 

                         دامن زن چو بوستان خداست

                          گلشن مهر و آشيا ن وفاست

 

                          ما چو چشميم و نور بينش اوست

                          نمك خوان آفـــــــــــرينش اوست

 

                          عشق زن   شوق زن  محبت زن

                           شعر زن  معنــی و عبـــارت زن

 

                            دل مرد است ارغنون خدا

                           ناخن زن در آردش به صــدا

 

                            شعر از مرحوم استاد خليلی


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸۳  

                  

                                      اهداً  به قلب مادر

 

                            یک پریرو در نظر ها شد پدید

                            مثل رویش  آدمی  زیبـــــا ندید

 

                            عاشقان حسن بر ســـویش شدند

                            طالب  چشمان جادویــــش شدند

 

                            در میان عاشقانش یک جــــوان

                            شد فراز آن همــــــــه دلداده گان

 

                            چشم آن مه رو جوان را صیدکرد

                            برد بر زندان زلفش قیـــــــد کرد

 

                            آن پریرو بر جوان گفتا چنـــــین

                            من ثبوتی عاشقی خواهــــم همین

 

                            آن جوان گفتا ترا باشـــــــم غلام

                            هر چه خواهی من بجا آرم تمــام

 

                            تا بدانی مــــــــــن ترا دل داده ام

                            بهرعشقت هـــــــر زمان آماده ام

 

                            گفت آن مه رو که قلب مــــادرت

                            آر بر من تا دهم تن در بــــــرت

 

                            آن جوان بر سوی مادر شد روان

                            از برای کار کردش قصــــد جان

 

                            قلب مادر را برید از جــــــا کشید

                            تیز و چابک سوی آن زیبـــا دوید

 

                            ازقضا پایش به سنگی خورد سخت

                            بر زمین افتاد لیــــــــکن دل بدست

 

                            قلب مادر داد بهرش این صــــــــدا

                            ای عزیز چشم من دور از بـــــــلا

 

                            شد طنین انداز هر جا این نـــــــوا

                            بار اول دیده بود دل را صــــــــدا

 

                            زین فتادن گشته ای افگار نــــــه؟

                            زین فتادن گشته ای افگار نـــــه؟

                            ******************

                            انتهای مهــــــــــر مادر را ببین

                            تا توانی هیچ منمایش غمـــــین

 

                            بهترین دارندهء دل مادر اســت

                            هر کجایی کودکان را یاوراست

 

                            بود مادر  مهربان  مهتـــــــرین

                            ذات حق را ارمغان بهتــــــرین

 

                            مادران پاک  را بعداز خــــــدا

                            گر نیایش می كنی باشـــد  روا

 

                            ای زنان پاکدامن  مــــــــادران!

                           در دو گیتی حرمت تان جاودان  

       

                            منیر سپاس بلخی 1993

 

 

 

                        نور خدایی مادر

 

                         آنچه نخست دیدم

                         روی تو مادرم بود

                        خورشید من تویی تو   مهتاب من تویی تو

                        ای مادر عزیزم         ای یار مهربانم

                         وقتی که لب گشودم

                         درین جهان پهنا

                         آنچه اول سرودم

                         نام تو بود  مادر

                         مهرتو در وجودم

                         ناز تو خاطراتم

                         نور خدایی مادر

                         بس با صفایی مادر

                         مادر شهامتی تو

                         گنج محبتی تو

                         زیباترین چهره  درگلستان گیتی

                         رخسار توست مادر

                         بعد از خدا به انسان

                         گر واجب نمازاست

                         نام تو  پیکر توست

                          نور خدایی مادر

   منیر سپاس بلخی

 

 

 

سالار عزیز پور

 

 

برای مادرم و مادران گیتی

 

ماه

  مادر

از زمین

     تا آسمان

            مادر

بر فراز کهکشان ها

             در گلی

                زهدان عشقی

                        جاویدان مادر

روح بخش بی نشان

مادر

وانگاه هایی که می بخشد جهان

مادر

 

 

ماه

مادر

در زمین تا آسمان

مادر

 

 

مونشن 2004

 

 

                 مادر

 

 

 قلم بردم کتابی بــــــــر نويسم

ز لطف مادرم يکســـــــــر نويسم

 

 بدين فکرت که گر کوشيده باشم

بهشــت مهـــر را منـظر نويـسم

 

 بگيرم دامـــــن شب زنده داری 

 کز آن دامـــان جان پرور نويسم 

 

 بپويم پهنـــه ء هفت آسمان را 

 مگـــر زآن قلب پهناور نويسم 

 

 نوشتم پاره کردم صفحه صفحه 

 بدين باور که نا باور نويـــــــسم 

 

 قلم چون پنجه هايم خشک ماند 

 که بيتـــــــــی لايق مادر نويسم

 

             بهار سعيد

 

 

                  


کلمات کلیدی: